آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

244.قار قار

امشب خونه ی مامانی بودیم ... داشتم عوضت میکردم همینجوری بی هوا گفتم کلاغه میگه؟ اصلا مطمئن نبودم که چی میگی ... اصولا باید میگفتی بع بع :)) طبق این چند روزه ولی در کمال تعجب گفتی قا قا:* جالبه که چندین روزه اصلا کلاغه رو باهات تمرین نکرده بودم! 2-3 بار گفتی ولی بعدش دوباره شد بع بع :)) امروز رفتیم خونه ی مامان زندایی سیما ... که خودش اصرار داره بهش بگی زندایی سیما جون خخخخخخخخ خیلی باهات بازی میکنه و تو هم شدیدا دوستش داری:) اهان عمه فاطی هم بود و شب مهرداد نیز اومد ... همین دیگه!  آهان دیروز یه کم سقم یا بقولی همون سقفم :)) میخارید یه ذره از شربت زادیتنت خوردم ... تا شب گیج میزدم:( چجوری میخوری تو ؟؟؟
27 شهريور 1392

243. بوس

اول از پریروز بگم ... صبح زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم ... بعدازظهر تو راه برگشت از دماوند غرغر میکردی ... کلا وقتی تو صندلیت نیستی همش اذیت میکنی - البته تو صندلیت هم باشی بعضا اذیت میکنی ها :) - رختخوابت رو پهن کردم عقب ماشین و خوابوندمت باهات بازی کنم ... داشتی میخندیدی که ته دهنت دیدم 4 تا سفیدی ریز هست ... طفلکم دندون کرسی درمیاوردی؟ بمیرم برات :* خلاصه گفتم در هر حال برای چکاپ ببرمت ... رفتیم یه دختر کوچولوی نازی اونجا بود که شدید منو یاد بچگیای غزاله مینداخت ... همونجور سبزه و خوشکل و خنده رو ... از تو کوچیکتر بود ... هی میومد بغلت میکرد و بوست میکرد و من کلی غصه خوردم چون تو بلد نیستی بوس کنی ... فقط بلدی بوس بدی :* خلاصه دکتر از قد...
25 شهريور 1392

آرام

سه شنبه مامانی اومد پیشمون بعد هم دایی افشین و آنیتا اومدن عصری هم رفتیم آرایشگاه موهات رو کوتاه کردیم :)   چون تو محل قدیمیمون بودیم تا ما تو نوبت آرایشگاه بودیم مامانی رفت خونه ی دوستش ... بعد که رفتیم دنبالش چند تا گربه اونجا بودن که از آدم نمیترسیدن! تو هم حسابی باهاشون بازی کردی!   4شنبه عصری رفتیم شهروند ... تو دیدی 1 بچه تو این چرخها نشسته دست بابا رو گرفتی رفتین یه دونه پیدا کردین و نشستی و بابا هلت میداد ... بعد تا وایمیستاد غر میزدی و خودت رو تکون تکون میدادی یعنی راه برو:))   راستی چند روزه به به میگی :* اول میگفتی به مه ♥ ولی الان شده به به♥♥♥  5شنبه هم با افشین این...
22 شهريور 1392

241.آمیتیس و تشکش!

خیلی بانمک حس مالکیت داری رو تشکت!  رفته بودیم دماوند خاله ی من تشکت رو تا زد گذاشت گذاشت زیر دستش رفتی دستشو میکشی میگی منه! :* یه بار هم با لیلا اینا رفته بودیم دماوند ... تشکت رو انداختم که بیای شیر بخوری ... سپهر زودتر اومد خوابید و شروع کرد به چای خوردن! بعد تمام اون مدت داشتی جیغ میزدی و غر میزدی و من نفهمیدم چته! تا سپهر بلند شد حالت خوب شد! :) الانم من خوابیدم رو تشکت و اومدی انگشت کردی تو چشمم تا بلند شم :)  قربونت حس مالکیتت برم من:*
19 شهريور 1392

240.شهرکتاب

خاله فرناز برگشته :) دیروز رفتیم شهرکتاب یه دوری زدیم عین این عکس ننداخته ها! 600 تا عکس انداختیم از فینگولوها تو شهرکتاب :))  امیتیس هرجا گیر میاورد مینشست رو زمین! این بار کالسکه شم از تو ماشین نیاوردم چون فایده ای نداره! اونم میشه غوز بالا غوز!  چند تا کتاب جزئی هم خریدم  ... البته وقت نکردم بچرخم ... همش دنبال فینگیلی بودم:)  اینم از کتابهایی که خریدم :) پ.ن : شلوارت تو کمربند صندلیت گیر کرد و پاره شد:( حیففففف 2 بار پوشیده بودیش ! حالا میخوام یه کاری بکنم با کمک خاله هانی بلکم درست شد:) ...
18 شهريور 1392

238.تاب تاب

تاب تاب عباسی خدا آمیتیس و نندازی اگه میخوای بندازی بغل مامانش بندازی  و در آخر آمیتیس : تاو تاو ♥ امروز اردکت رو دستم گرفته بودم میگفتم کواک کواک ... ازم گرفتی و میگی کواک♥ دونه دونه عروسکات رو میاری پیشم که برات صداشون رو دربیارم:* و بیشتر از همه کواک کواک دوست میداری:) و همچنان در حال ضایع کردن منی ههههه صبح یه کاری میکنی تا زمان اومدن بابا ... بابا که میاد میگم امیتیس فلان کار رو کرد امیتیس بگو به بابا! همچین نگام میکنی که انگار تا بحال نشنیدی :* آهان هنوز هرچیزی رو تا میگیم الو آمیتیس میذاری در گوشت! اون چیز میتونه گوشی ... موبایل و یا حتی بطری دوغ باشه:)) میذاری در گوشت و میگه بَ ... پریروزا مامانی همزمان...
16 شهريور 1392

237.روز دختر!

عزیز دل مامان و بابا روزت مبارک :*    پ.ن : این شیرینی ها رو برات -برام- از سوییت بلیس گرفتم! مثلا به مناسبت روز دختر:) تا گرفتمش هم تو جعبه تکون خورد و مالیده شد به جعبه ههههههه:دی ...
16 شهريور 1392

236.حوصله ی نوشتن ندارم!

تو این چند روز کارای زیادی کردیم ... مثلا پنجشنبه جمعه رفتیم دماوند با خاله لیلا اینا ... کلی آتیش سوزوندین تو و سپهر ... با خاله هانی رفتیم بنی هاشم خرید بهداشتی کردیم ... با مامانی هم امروز رفتیم مولوی برات ملحفه ی رو تشک دم دستی گرفتم و رفتم بالا سر مامانی نشستم تا دوخت :))  ولی نمیدونم چرا حس نوشتاری ندارم! ایشالا درست میشم و برمیگردم:* خوب باش مامانی :*
11 شهريور 1392

235.پاساژ

امروز مامانی و بابایی اینجا بودن ... طفلیا تنها شدن اشکان رفته سلیمانیه ... عصری مامان اینا میخواستن برن و امیتیس زودتر جلوی در بود:)) خلاصه مامان گفت بیا بریم خرید ... رفتیم و پدرمو دراورد ... در این صحنه به زوووور دو نفری دارن میبرنش تو پاساژ :)) رفتیم و کلی راه رفتی و یه جا دیدم زده چاپ عکس روی لیوان ... خلاصه اینو واسه بابا مرتضی گرفتیم  ...
5 شهريور 1392